بگذاريد كه احساس گره خورده من باز شود
تا كه از سبز تنم تازه ترين بهار اغاز شود
شايد ان لحظه كه اميد رها گشتنمان نيست دمي
قفس مرغ دلم بشكند و نوبت پرواز شود
سرد وخاموش در اين دخمه تاريك نشستيم كه او
ماهتاب شب تنهاييمان محرم اين راز شود
تب ترديد سحر گاه دل بي رمقم گرم نكرد
اي كه خورشيد نگاه تو دراين راه ممتاز شود
این چند خط ادامه مطلب کدام عاشق میباشد
شاهين بلندي هاي مه گير
مسافر دلگير در دره هاي مه گير ميخواست زبان
به كام گيرد و نگويد
اما مگر ميشود
از عاشق بگويي و نيمه كاره رهايش كني
نه نه نه
عاشقاني كه
دلبستگيشان بستگي به شرايط نداشت
با يك عشوه
بساط عيش بر ميچيدند
نازشان براي رفع نياز شخصيشان نبود
نيازشان به ناز
پر ناز
از ان جهت جلوه گري ميكرد
كه گرهي از ابروان درهم رفته بي نوايي باز كند
با همرهي خضر
به اواي دل گوش كند
درس دلباختگي را درپس كوچه هاي دلواپسي
بياموزد
و هر سواري كه خرش را خر دجال ميناميد
در پس كوچه باغ هاي جا بگذارد
هر چند در ان روزگار
چنين خر سواري خود بخود
خرش به گل ميماند
و عاشقانه گلگون گونه
به يك اشارت
عيارانه و قلندر مابانه
يكه تاز ميدان بودند
فرش را به سوي عرش
ترك ميكردند
بله
دوست من كه درخلوت خود پذيراي اين سخني
از مبدا تا مقصد
چه بر سر اين گلدسته هاي انساني ميامد
و هر دسته گل چگونه به منزل ميرسيد
و در پا بوسي يار چگونه فنا ميشد
هر كدام دنيايي سخن دارد
كه فعلا از حوصله نوشتار خارج ميبينم
اخر
درد كوچكي نيست
عاشق شدن و دل سپردن
از عاشقان ديروز هنوز ميشود گفت
چرا كه به شكرانه
ناله هايشان را ميشود شنيد
رد پايشان را ميشود ديد
و...........
ترس من از امروز است
اين ادم ادم سابق نيست
عنقريب ادم اهني كه خودش ساخته
بر خودش مسلط بشود
خوب نگاه كن و ببين
ببين عاشقان امروز را
بايد در ميان اما ها و اگرها و شايدها
شايد ادم اهني و رباتهايي با احساس جستجو كرد
مگر غير از اين است
و چنين به پندار من ميرسد
كه اين بشر جوان ميرود تا
جوانمرگي را تجربه كند
امروز
ديگر كسي دردل لحظه هاي كم ياب
خويشتن
عشق را معنا نميكند
و شايد هم باور نميكند
و اگر گاهي ميگويد
چاره درد بلهوسي خويش است
طهارت اين كلمات و قداصتشان از بين رفته
عشق
عاشق
معشوق
بگذريم
يارا
نكند اينقدر به خودمان بينديشيم
كه درد ديگران يادمان برود
بدان كه درمان درد ما به درمان درد
جمعيتي دارد كه با انها زندگي ميكنيم
و ره ميسپاريم
هيچ طبيبي قادر به درمان نيست و نخواهد بود
مگر عشق
يعني زنده نگداشتن همان
تقلاي پنهان
كه با توجه به استعداد و اگاهي و موجودي ما
براي شناخت ناشناخته ها
وجود دارد
عزيز
راستش نميدانم چطور شد اين حرفها را زدم
قرار شنيدن دلنوشته اي من است كه تو
ازادي شنيدن و نشنيدنش را
از من
و يا از خويشتن خويش داري
دلم نميخواست ترا وادار به قياس كنم
شايد عاشق امروز دوران كودكيش را ميگذراند
و معشوق در دوران باروريش
نميدانم
سوال شگفت انگيز اين است
و پاسخ ان سخت سخت سخت
ايا من عاشقم؟
فرق عاشق ديروز و امروز كدام است ؟
كدام عاشق؟
چگونه؟
تقدیم به انهاییکه عشق را میفهمند اما عاشق نیستند
شاهين بلندي هاي مه گير
كسي جز تو رادر خيالم نپرورانده ام
پس روي سخنم با توست
سوالت را پاسخيست پس بشنو
ديروز
انها كه عشق را به تصوير ميكشيدند
دريا دلاني بودند كه
هنر مندانه دل به دريا ميزدند
تا قلب بي تقلبشان را
در گرو يار بگذارند
در تكاپوي يافتن .دله پر خونشان پاره پاره ميشد
و رهپوي راهي براي رسيدن بودن
تكيه گاهشان معشوق بود
كه تكه تكه در دوردستها ميجستند
گر چه هر تكه اش از عرش تا فرش
گسترانيده بود
با اين همه دردشان در فراغ بود
و چراغ خلوت سراي تاريك دلشان
و فاصله ها
زخم زن قلو بشان
قافله ها يارشان
ابله ها ميهمان هميشه پايشان
نواي خوش اهنگ و دلنشين
زنگ و زخمه –زخمه و زنگ
اويزه گو ششان
و به همراهشان
از شبهاي سرد و يلدايي مكررشان شاكي نبودند
اما گله از زلف يار كه چرا
همرنگ سياهي شب شده است
نميدانم
شايد شبها
رنج اسارتشان را در زنجيره هاي زلف يا ر
لذيذتر مي يافتن
و بهتر محسوس بود
و پريشانتر از هميشه
پريشاني را براي گيسوان يار نميخواستند
و جور
پريشاني را خود هموار ميكردند
نغمه مرغان راه را
با رديف غزل هايشان
همرديف ميكردند
درخت ها را به نام قامت يار
قد كشيده و استوار
ميپسنديدند
سرو ناز –سر بلند --- سايه ساز
تا در لحظه هاي افتابيشان
از گزش خورشيد در امان نگهداردشان
و خرد مندانه
از بركه هاي تدبير
جامهايشان لبريز
مست هواي دلپذير
در دشتهاي پر شقايق
ازسرو سنبل و پونه و ريحان
و شميم گل مريم و ياس
هوايي ميشدند
ميرقصيدند
و پايكوبان راه ميكوبيدند
ميرفتند و در درازناي راه
دلتنگي خويش را
در تنگناي گذر عمر
فراموش ميكردند
يا نه
به فراموشي ميسپردند
تا سر سپردگي خويش را
در حرم كبرايي يار
اعلام كنند
اري
از كنار سيل حادثه
اهسته و نرم
ساده و بي الايش
ميگذشتند
در قولشان قيل و قال نبود
هر چه نبود همان بود
يا اگر بود در اقتدار و قداصت راه
ذوب ميشد
تا بود چنين بود
خم به ابرويشان نمياوردند
گر چه زيبا و قشنگ از خم ابروي يار
كماني
براي هوشياري و پاسداري در خواب و بيداري
و يا محرابي براي
مناجات دل بيقرارشان در حالت شيدايي
ميساختند
كعبه امالشان همان بود
كه در تفكر و خيالشان به ناز پرورده ميشد
راستي
سكون را در طواف يار
جايز نميشمردند
با گردش روزگار ميچرخيدند
تكه پاره هاي دلشان
د ر انديشه هاي بكرشان
با نگاه نا مريي يار در كنار هم
رفو ميشد نه ميكردند
حكايتها را حوصله راهشان
تا راه را كوتاه كنند
و حوصله هايشان را فراختر
با افسانه هايي از جنس اساطير
چون نقالان هميشه در صحنه
با يادي از
مبارزه و مقاومت
راهي براي قوت بخشيدن
به اميد پيدا ميكردند
مرد معركه بودند
خالصانه در خلسه هايشان
چهار چوب در ميخانه را نا گشوده ميشكستند
تا رعشه را بر اندام پيرشان
بهانه داشته باشد
بي هيچ سستي مستي را بهانه ميكردند
تا هر چه دلشان
نه
تا هر چه در دلشان بود بگويند
هميشه خويش را بدهكار يار ميديدند
داغ دلشان هميشه تازه بود
اما پنهان
براي هر هجا از را ه
رسمي داشتند
همراه را همراهي ميكرند
دعا بدرقه راهشان نبود بل
خوراك راهشان بود
حسرت را اتش سوختنشان ميدانستند
و خاكسترشان تحفه اي براي بعد از مرگشان
سفارشش را با باد ميدادند
تا غبار وجودشان
گرچه پرا كنده
پيام دار سلامشان باشد به يار
ميدانم تحمل ادامه گفتار نيست
بس باقي اين واگويه هميشه بهار را
ميگذارم براي لختي ديگر
.......
شاهين بلندي هاي مه گير
دوست هميشه در خيال من
بگذار تا لحظه هاي ديد و باز ديد
سهمي بردارم
از ساغر احساس تو مست شوم
جام وجودم را از اتش تو پر كنم
و در خاكستر ديار تو پنهان شوم
و اهسته
ارام زمزمه كنم
غريبي در غروبي تنگ
فارغ از تنگناهاي شعري
شاعر شده بود
يا نه
پندار هاي عارفانه اش را عاشقانه ميسرود
و خويش را در ميان هزاران منه دراويخته باخودش
گم كرده بود
دركوبه اي را در پنچه هاي استخوانيش
ميفشرد
و در قونيه دلش هر دري را
به عشق شمس ميكوبيد
فريادش
واي - واي - واويلا
واژه ها را به سماع در اسمان
مجبور ميكرد
خيال خنياگرش را
با عرشيان به رقص وا ميداشت
اشك در گذر گاه خاطرش راه مي شست
قدم كشان
دل
در دل تاريك شب ميگذاشت
نگاهي بر تر از ديگران
اورا در سكوتي مطلق
به شنيدن ضجه هايش به ترانه هاي تلخش
وادار ميكرد
او ميدانست
پي جويي شمس بازي نيست
ايينه را ابستن ميديد
و صداي
متولد شدنش را براي شكستن
در تظلم روزهاي غريب
ميشنيد
و از بيانش هراس داشت
ترسي متبرك
بغضي مقدس در حنجره
ليلاي كوزه شكن
زليخاي بي پيراهن
بود و ميترسيد
ميترسيد از طنين صداي او بشكند
بلور ظريف عشق
اري
شمس شرقي در قونيه دلش
او را به مولانا شدن
وا مي داشت
تا باور كند
زلالي اب را
پاكي خاك را
و گرمي اتش را
كه در وجود پر عطشش
جريان داشت
نميدانست
نه ميدانست
چون شمسي هزار مولانا
در گردش به طواف بودند
واو
به دنبال افتاب
تو - تو - تو
وقت تنگ است
گيج ميزنم
و زخمهاي اثيري خويش را
از كنار پنجره دلم بر ميدارم
تا در پناه واپسين دمان پر مزه
و پر صلابت يك شب روشن
هجا---هجا
در حجله تنهاييم تسليم ترانه هاي بي وزن كنم
و در سكوت معنا داري
به تماشاي شيشه هاي پر غبار بنشينم
من
با انديشه هاي طرد خويش
به گلهاي روييد در جا نمازم
طراوت مي بخشم
و فاصله ها را بهانه ميكنم
تا در جذبه گرم خويش
غرق باشم
بمانم و بميرم
تا مجذوب هوش ربايان وسوسه انگيز
انسوي روزنه ها نگردم
بگذار گيج بزنم
و نثر اشفته خودم را در
كتيبه دستان تو بنويسم
تا تو
تو كه گرمترين لحظه هايت را در اين شب خاموش
در كنار من
به فا صله چند واژه
نثار ترانه هايم ميكني
رخصت بده
تا در زير چتر پريشان
گيسوانت
شانه بر زخمهايم بكشم
و در وسعت قنوت تو سبز باشم
شايد
با دعاي تو
فرصتي براي گريه كردن
در خلوت پر هياهوي خودم
به ايين رسوايي
تن دهم
تا تو را پيدا كنم
تو را
ميفهمي
زمزمه يك مرد
شميم زمزمه هاي يك فردم
كه از همنشيني با يك گل بر ميگردم
بر ميگرم
و در پيكر كوچه هاي پير
جاري ميشوم
تا جايي براي گريستن و از خود گسستن
بيابم
و بغض
اين ماحصل درد هزار ساله را
در سكوت حنجره ام بشكنم
من تكسواري در راه نرفته ام
كه از گردش روزگار
پر از غبار و گردم
و خنياگر خونبهاي يك
مرد در روزهاي سردم
نفس نفس زنان
از همننفسي با نفس بر ميگردم
بر ميگردم تا پرده از شمايل يك اتفاق
يك درد بردارم
و با مويه هاي در هم ريخته
اين نجواهاي بي كلام
در فرصتهاي شيرين
ميروم تا گرسنگي را در امتداد ي دشوار
به دوستي
بر سر سفره كسي بنشانم
كه كمترين اشنايي ندارم
اما چه باك
من درس اموزگار روزگارم را
در بوته ازمون
به مشق مينشانم
تا به سرمايه هاي وجودم
يعني رنج بيافزايم
اري
خواب شيرين را در لحظه هاي به تب نشسته
در اب مي شكنم
تا از تكرا ر اواهاي قديسان ذهني
بكاهم
و خودم را از تنهايي متروك
بيرون بكشم
و در كشاكش اين تقلا نظاره گر خويش باشم
كه با سلامي متبرك
قدم در لحظه هاي عزيزتر بگذارم
در فضايي تشنه و پر از رمز و راز
با شب زنده داراني
سر شار از نياز
انس و الفتي بود و سخني
از درد
اين تازيانه نابهنگام و سر د
دردي مشترك
هر چه بود
در سايه هاي زخمي شيرينترين
لحظه هاي شب
همه در پي مرهمي بوديم
تا ديده به خويش بگشاييم
و در قحط سالي نغمه هاي ارام
شنيدن اوايي از اشنايي بي كلام
همه
تلنگري بود و هست براي شناخت
و اتفاقي براي يك شروع
و يا بهانه اي براي گفتن
و سرودن
قبل از سوختن
و شكستن سكوت مبهم
در سمت و سوي
تنهايي
حقارت و حماقت
و صد البته فراموشي
و بيان انديشه هاي بي كرانه ها
از پديده هاي سر گرانه سر چشمه ها
انهم
نه در چهار چو.ب عقل و منطق و استد لال
بلكه
در فرياد هاي خاموش
و استعاره هاي ناموزون نثر
اين دل نوشته هاي بغض الود
در ارتعاش حنجره هاي پاك
بر دفتر وجود
هر چه بود –فتوايي شد
در حرامي خواب
و اميخته شدن با لحظه هايي با مهتاب
در كنار دل ارامي بي تاب
اگر چه سخني نا باب
سلام
شاهين بلندي هاي مه گير
امرور در زاويه نگاهم ايينه اي بود و من چنين
مي انديشيدم
اينه ها بارقه اند
و بارقه ها فاجعه ساز
پس به ايينه نگاه نكنيد
من تجربه ديدن دارم
و تو -- ما-- شما—ايشان
همه
هميشه خودمان را ديده ايم
عكسمان را
نه
برعكسمان را
اينه اثار فروپاشي انسان بودنم را به تصوير ميكشد
انسانيت را پنهان ميكند
و مرگ را از ياد مان ميبرد
چه فرقي ميكند
ديروز جلاي كتيرا را در سياهي زلفم
و امروز زلالي گيسوان سفيدم را
چقدر دير فهميدم
ديگر ازسيطره اين احساس خشك خسته شده ام
از خودم لجم ميگيرد
نميخواهم خودم را ببينيم
به ايينه نگاه نخواهم كرد
محبس شيشه اي غفلتم را ميشكنم
و به تماشاي تو مي ايستم
تويي كه
در عمق نگاهت
صافي صداقت و سادگي صفا
در ان موج ميزد
و من فراموش كرده بودم
باري
بگذار تا تماشايت كنم
سكوت دلخراشي را اگر چه در گلو دارم
ولي با عشق ميگويم كه ميل گفتگو دارم
چه ساعتهاي سختي را كنارت بوده ام تنها
كه راز اشنايي را چو بغضي در گلو دارم
شبي يك جرعه از مستي درون ساغرم افتاد
شراب سرخ چشمانت هنوزم در سبو دارم
تو اقيا نوس ارامي كه موجی خفته در جانت
مزن بر ساحل چشمم که من هم ابرو دارم
منه دلداده را ديدي و ميل دلبري كردي
كنون دل ميبري ازما و من قصد رفو دارم
دوستان تقدیم به شما که به کوه میروید
و از دشتهای تنها میگذرید
باشد تا تنها نمانید
اهای
اهاي اهاي اهاي
واژه اي كه با تكرارش هر چه بيشتر
بيشتر مكدر ميشدم
در ان شب تاريك و وهم الود
در دشتي بيكرانه و سر شار از سكوت
تمام زيستنم در حنجره ام جمع ميشد
دوباره اهاي اهاي
نميدانم چقدر طول كشيد خسته و بي پناه در هوايي
سرد و سمج و طوفاني در راه
از ارتفاع اين دشت به درون خودم سقوط ميكردم
در پس و پيشم رد پايي نبود در ان بوران
اميد بجا ماندنش هم نبود
گم شده بود م
تنها حنجره ام بود كه ساز خودش را ميزد
اهاي
پژمرده و ناتوان عطشم اتشم ميزد
فرياد هايم اب ميشد
اها
اه
ا ا ا ا ا
اي باكلاه روزگار كودكيم در مدرسه
چون صاعقه اي مي شكست
ا مثل اب را
در يادم ميسوزانيد
نميدانم اما بگذار بگويم احساساتم جواب نميداد
ديگر فريا د زدن مقدور و ميسور نبود
خاموشي تحميل شد هيولاي توهم بيدار
بي رمقي و ناتواني براي پيكار اشكار تر
ديگر براي ديدن دير شده بود
براي چشيدن اميدي نبود
حس لامسه ام لمس شده بود
و دلم براي شنيدن تنگ
سرا پا گوش بودم اما صدايي نبود
چقدر انتظار
نسيم
خوش به صورتم مينواخت عرق مرگ را
و ارامش قبل از طوفان را
هديه تنهاييم در اين دشت ميكرد
حادثه اي در راه است
ناگهان اتفاق شنيده ميشود
عو عو عو هو هو هووووووووو
شايد
گرگي كفتاري
نه
حتما دل انگيزترين صدايي كه نميشد
به خدا نسبت داد
و از جبرايل گرفت
عو عو
اواي خوشي از دور دستها
كه باد با خود اورده بود
تمام وجودم جان گرفت حركت اغاز شد گرگي در پيم نبود
صدا نشاني از راه بود
مشعلي براي راهي شدن
و من به خيال سگي
نميدانم
با كمي تقلا و عرق ريزي كور سويي پيدا شد
و قد مهايم كشيده تر
چه خوش اهنگ است
عو عو عو وووو
دعوتم كرد و نجاتم بخشيد اما
ديگر اجازه شكستن حريمش را نميداد
قلمروي كه قلم را قدرت نوشتار نيست
چخ چخه چخه
چوپاني و اتشي و گله اي
و در از گوشي كه گوشش دراز تر شده بود
پاي حرف دل چوپان نشستن
نان از خورجينش گرفتن
و تنهايي را جويدن
مرا از سقوط به صعود كشانده بود
چوپان حرف ميزد و من يادم ميامد
يادم امد كه معلم دوران كودكيم
دروغ ميگفت
يادم باشد فردا كتاب را بردارم
و به بچه هاي مدرسه و خيابان بگويم
بچه هاي خوبم
چوپان و سگش هر گز دروغ نميگويند
سگش را مطمينم
كتابهار ا پاره كنيد
و اماده باشيد
دوباره بنويسيد
طوفان و تنهايي در راه است
دوستان اين مطلب چكيده چند روز سياحت در بيابان بود
در اسفند سال 1385